إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ

دیوث یعنی چه؟


به خانم‏ها مى‏گويد: شما آن طورى نشويد. شما كالاى شهوتران‏ها و ديّوث‏ها نشويد. كلمه ديوث در روايات ما آمده است. يك وقت حمل بر بى‏احترامى نشود. شما كالاى چشم ناپاكان، كسانى كه قلب مريض دارند، و ديوث‏ها كه به هيچ عنوان غيرتى نسبت به زن خود ندارند، نشويد. كلمه ديوث عربى است، يعنى مردى كه نسبت به زن خود و حتى به دختر خودش، غيرت ندارد.

در قرآن، خدا علنى مى‏گويد: قبل از بعثت پيغمبر من(1)، مردم مكه كنار حرم من داستان «وئاد» پر از حوادث بسيار دردناك و چندش آور است.

از جمله نقل كرده‏اند مردى خدمت پيامبر آمد، اسلام آورد، اسلامى راستين، روزى خدمت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رسيد و سوءال كرد آيا اگر گناه بزرگى كرده باشم توبه من پذيرفته مى‏شود، فرمود: خداوند تواب و رحيم است، عرض كرد اى رسول خدا گناه من بسيار عظيم است، فرمود: واى بر تو هر قدر گناه تو بزرگ باشد، عفو خدا از آن بزرگتر است.

عرض كرد اكنون كه چنين مى‏گويى بدان: من در جاهليت به سفر دورى رفته بودم، در حالى كه همسرم باردار بود، پس از چهار سال باز گشتم، همسرم به استقبال من آمد، نگاه كردم دختركى در خانه ديدم، پرسيدم دختر كيست؟ گفت: دختر يكى از همسايگان است!

من فكر كردم ساعتى بعد به خانه خود مى‏رود اما با تعجب ديدم نرفت، غافل از اينكه او دختر من است و مادرش اين واقعيت را مكتوم مى‏دارد، مبادا به دست من كشته شود.

سرانجام گفتم راستش را بگو اين دختر كيست؟ گفت: به خاطر دارى هنگامى كه به سفر رفتى باردار بودم، اين نتيجه همان حمل است و دختر تو است!

آن شب را با كمال ناراحتى خوابيدم، گاهى به خواب مى‏رفتم و گاهى بيدار مى‏شدم، صبح نزديك شده بود، از بستر برخاستم و كنار بستر دخترك رفتم در كنار مادرش به خواب رفته بود، او را بيرون كشيدم و بيدارش كردم و گفتم همراه من به نخلستان بيا.

او به دنبال من حركت مى‏كرد تا نزديك نخلستان رسيديم، من شروع به كندن حفره‏اى كردم و او به من كمك مى‏كرد كه خاك را بيرون آورم، هنگامى كه حفره تمام شد من زير بغل او را گرفتم و در وسط حفره افكندم . . . در اين هنگام هر دو چشم پيامبر پر از اشك شد . . . سپس دست چپم را به كتف او گذاشتم كه بيرون نيايد و با دست راست خاك بر او مى‏افشاندم! و او پيوسته دست و پا مى‏زد، و مظلومانه فرياد مى‏كشيد پدر جان! چه با من مى‏كنى؟ در اين هنگام، مقدارى خاك به روى ريشهاى من ريخت او دستش را دراز كرد و خاك را از صورت من پاك نمود، ولى من هم چنان قساوتمندانه خاك به روى او مى‏ريختم، تا آخرين ناله‏هايش در زير قشر عظيمى از خاك محو شد! در اينجا پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در حالى كه بسيار ناراحت و پريشان بود و اشكها را از چشم پاك مى‏كرد، فرمود: اگر نه اين بود كه رحمت خدا بر غضبش پيشى گرفته، لازم بود هر چه زودتر انتقام از تو بگيرد!.

و نيز در حالات «قيس بن عاصم» كه از اشراف و روءساى قبيله بنى تميم در جاهليت بود و پس از ظهور پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اسلام آورد مى‏خوانيم: روزى به خدمت پيامبر آمد تا بار گناه سنگينى را كه بر دوش مى‏كشيد شايد سبك كند، عرض كرد در گذشته گروهى از پدران بر اثر جهل و بى خبرى دختران بى‏گناه خود را زنده به گور كردند، من نيز دوازده دختر نصيبم شد كه همه را به اين سرنوشت شوم مبتلا ساختم! هنگامى كه سيزدهمين دخترم را همسرم مخفيانه به دنيا آورد و چنين وانمود كرد كه نوزادش مرده به دنيا آمده، اما در خفا آن را نزد اقوام خود فرستاده بود موقتا فكرم از ناحيه اين نوزاد راحت شد.

اما بعدا كه از ماجرا آگاه شدم او را با خود به نقطه‏اى بردم و به تضرع و التماس و گريه او اعتنا نكرده و زنده بگورش ساختم! پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از شنيدن اين ماجرا سخت ناراحت شد و در حالى اشك مى‏ريخت فرمود: من لا يرحم لا يرحم؛ كسى كه رحم نكند به او رحم نخواهد شد.

سپس رو به سوى قيس كرد و گفت: روز بدى در پيش دارى، قيس عرض كرد چه كنم تا بار گناهم سبك شود؟ پيامبر فرمود: به تعداد دخترانى كه كشته‏اى بندگانى آزاد كن (شايد بار گناهت سبك شود.)

و نيز در حالات «صعصعة بن ناجيه» (جد فرزدق شاعر معروف) كه انسان آزاده و شريفى بود مى‏خوانيم در عصر جاهليت با بسيارى از عادات زشت آنها مبارزه مى‏كرد تا آنجا كه 360 دختر را از پدرانشان خريد و از مرگ نجات داد، و حتى در يك مورد براى نجات نوزاد دخترى كه پدرش تصميم بر قتل او داشت، مركب سوارى خود، و دو شتر، به پدر آن دختر داد.

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود كار بسيار بزرگى انجام دادى و پاداش تو نزد خدا محفوظ است!.

«فرزدق» به اين كار نياى خود افتخار كرده مى‏گفت: و منا الذى منع الوائدات فاحيا الوئيد فلم توائد؛ از دودمان ما كسى را سراغ داريم كه جلو زنده به گور كردن دختران را گرفت آنها را زنده كرد تا در خاك دفن نشوند.»

براى درآمد پول، دختران خود را به فروش مى‏گذاشتند. اصلاً اعلام مى‏كردند، به مردم مى‏گفتند: ما دو تا دختر داريم، وقت فروش آنها شده است، مى‏توانيد بياييد و با ما قرارداد ببنديد. پولى به ما بدهيد و بيايد در خانه خود ما و با دختران ما زنا كنيد.

حالا اگر پاى زنا هم در كار نباشد، اين كه دختر يا زنش را آرايش كند و بيرون بياورد، بعد به تمام مردم بگويد: ما يك كالاى زيبا داريم بيرون آورديم، هر كس مى‏خواهد بيايد و تماشايش كند. ببيند و لذتش را ببرد كه غروب او را به خانه ببريم. اين شخص را دين مى‏گويد: ديوث.



:: موضوعات مرتبط: پرسش و پاسخ
نویسنده : علی ثناگو
تاریخ : شنبه 5 آذر1390
زمان : 7:37 بعد از ظهر


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.